new born:))))))

یادمِ از همون اوایل خونواده ی خلوت رو بیشتر دوست داشتم چون به این فکر میکردم که وقتی همدیگرو میبینیم بیشتر فرصت دیدنی کردن داریم:)

زمانی که من به دنیا اومدم خونواده ی پدریم رو هم رفته شدن7نفــــــر:)

یه خونواده ی خلوت همونطور که من دوست داشتم:)

و امروز درست یک ماه بعد از 16امین سالگرد 7تایی شدنمون 13امین عضو خانواده بدنیا اومد:)))

پســـــــرعموم امروز به دنیا اومد:)))))))))) و اصلا انگار روح خونواده تازه شد واقعا شور و هیجان خاصی داشت حتی برا منی که بچه گریزم:)

فقط حس میکردم مث بقیه بچه ها که بدنیا میاند باید الان مث این کلاغا که پراشون ریخته باشه نگو که رطیلیِ برای خودش:)

وچقـــــدر قشنگ که بااولین دیدار حس کردم اندازه ی بقیه ی اعضای خونوادم دوسش دارم:)

مگه داریم؟مگه میشه؟


+خدا کنه بزرگ شد مث داداشش قشنگ شه الان که قابل تحمل نیست اصن:/

مـــــــــــذهب

مـــــــذهب شوخی بزرگی با من کرد

       ســــــال هــــــا مــــذهبی بودم بی آنکه خــــــدایی داشته باشم

                                                                                              (دکترشریعتی)


مثلِ خیلی از ادمایِ اطرافمونِ

جوری غرق شدن توی باورای خودشون که حتی برای لحظه ای تحقیق نمیکنن بابت اینکه اون دین و مذهب و همه ی اینایی که من باورشون دارم از کجاست

یه عمری بهشون گفتن خدا و پیغمبر و امام رو قبول داشته باشید و گفتن باشه

یه عمری گفتن از خدا بترسید و گفتن باشه

جوری کلِ زندگیشون رو گذروندن،جوری حلال خدا رو حرام کردن که تهش رسید به یه دینی که الان خیلی از ماها ادعا داریم از پیروانشیم،اسلام دینِ کاملیِ چون به اعتقادِ ما محمد انسان کاملی بود اما اسلامی دین کاملیِ که محمد آورد نه اسلامی که الان همه ازش دم میزنن:/

گاهی آدم یه سری تعصبات کور کورانه رو که میبینه داغــــون میشه:/

و من امشب نمونه ی بارزش رو دیدم مردی رو دیدم که از کمک به خانومی که واقعا تو اون لحظه نیاز به کمک داشت اجتناب کرد چون خدا گفته چی؟به نامحرم دست نزنید:/

در همین حد دین براشون کافیه:/ خوش باشن با حوریایی که انتظارشو میکشن:/

کاش این همه چشمامون و رو واقعیت نمی بستیم:/ کاش یکم تفاوت  شرایط الان و 1400سال پیش رو درک میگردیم:/

دموکراسی میگوید:

رفیق حرفت را خودت بزن،نانت را من میخورم!

مارکیسم میگوید:

نانت را خودت بخور،حرفت را من میزنم

فاشیم میگوید:

نانت را من میخورم،حرفت را من میزنم تو فقط برای من کف بزن

اسلام حقیقی میگوید:

نانت را خودت بخور حرفت را هم خودت بزن من برای اینم که به حقت برسی

اسلام دروغین میگوید:تونانت رابیاور بده به ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن اما حرفی را که ما می گوییم

(دکتر شریعتی) 

ســــــــن

سن موضوعی بود که مدت زیادی ذهنمو درگیر خودش کرده بود
که چرا ما ادما هیچوقت متناسب سنمون رفتار نمیکنیم؟
تا بچه ایم دوست داریم بزرگ بشیم وقتی بزرگ شدیم حسرت بچگی رو میخوریم:(
تا وقتی خیلی کوچیک هستیم کفش مامان بابا رو میپوشیم که بگیم بزرگ شدیم
وقتی 5-6سالم بود همیشه مینشستم بین بزرگا و نمیرفتم با بقیه سرسره بازی
چــــرا؟چون من دیگه بزرگ شدم
بزرگ تر شدم زمانی که تو مدرسه دغدغه ی همه مدادرنگیشون و رنگ دفتراشون بود تفکرات و دنیای من چیز دیگه ای بود
بزرگ تر شدم و رفتم راهنمایی به اصطلاح و زمانی که همه دنبال رنگ لاکشون و رنگ رژشون و دعواهاشون با خونواده بودن من درگیر ساعتای کلاس زبانمو شرایط مدرسمو رفتن خونوادم بودم
رفتم دبیرستان زمانی که همه دغدغه شون کادوی ولنتاین واسه دوست پسرشون بود و اینکه چطوری عکس بندازن که میخوان براش بفرستن قشنگ باشه، من همه فکر و ذکرم کنکور و اینکه چیکار کنم که همیشه بهترین باشم و المپیاد فیزیک و زبان و چمیدونم تمام این جور چیزا بود
فقط هم من اینطوری نیستم خیلی از ما هستیم که خواسته هایی که دیگران دارن و خوشی هایی که روح دیگران رو ارضا میکنه برا ما کافی نیست:(
نمیدونم دوران دبیرستان که گذشت دغدغه بعدیم چیه ولی مسلما باز هم مثل بقیه نیست:(
وقتی همیشه بزرگتر از سنت رفتار کنی بزرگتر از سنت هم ازت انتظار خواهند داشت این انتظار شیرینه اینکه روت حساب میکنن ولی گاهی اوقات یه حسی از اون درون سرکشی میکنه:(
هیچوقت پشیمون نبودم بابت تمام کارایی که باید میکردم و نکردم ،تمام اشتباهایی که یه نوجوون باید بکنه و نکردم،هیچوقت پشیمون نبودم بابتش و حتی یه دوره خیلی کوتاهیی که فقط سعی کردم مثل یه نوجوون رفتار کنم و یادمه و هنوز پشیمونم اینکه چه کار الکی بود که فنِ چندتا سلبریتی باشی یااینکه فازِ دپ برداری و اینا....
ولی گاهی فقط گاهی که بهش فکر میکنم میبینم که کاش تا بچه بودیم  بیشتر خندیده بودیم از اون خنده های ته دل که صدات تو کل خونه میپیچه کاش بیشتر دیوونه بازی دراورده بودیم چون الان شاید شاد باشیم شاید بگیم و بخندیم ولی بعضی وقتا اینکه هیچکدومشون از ته دل نیستن حس میشه:) چون روحِ ما رو دیگه اینطور خوشیا ارضا نمیکنه چون خوشی برای ما رنگ و طعم دیگه ای داره:)
کاش تا زمانش بود بیشتر ریسک کرده بودیم بیشتر تو موقعیتای خطرناک قرار گرفته بودیم:)
کاش تا زمانش بود حس رها بودن رو تجربه کرده بودیم:)
الان برای سن من دیر نیست که همه ی کاش ها عملی بشه ولی برای من دیره:)

+کاش در گذشته به کاش معنا نمیدادیم:)
+امشب یه مـــــردپاییزی،آقای عاشقانه ها،اسطــــوره ی طلایی ها در خندوانه حضور دارند حتما ببینید:)
+عیدتون مبارک:)

تعیین سطح

امروز پس از یه اخر هفته ی خرخونی رفتم برا تعیین سطح:))
صبح داشتم پیاده میرفتم و سینونیما و اینا رو مرور میکردم یهو دیدم عه این یارو چقدر اشناست که کنار عابر بانک ایستاده یهو دیدم داییه:))
خیابونم خلوت بود رفتم کنارش همین که برگشت گفت خانوم محترم حریم...
یهو گفتم پخ....
یهو گفت دختر گنده خجالت نمیکشی تو خیابون:/ بعد خندید به قیافه پوکرِ من
خب نکن همچین ذوقم و نابود کردی که.بعد پیشنهاد میده حالا برسونمت:/ همینم مونده بشینم تو ماشین پلیس:/ میگن دخدره چیکار کرده ها:/ خلاصه کلا با یه حال گرفته رفتم سمت کانون:))
اول رفتم هزینه رو دادم و فرم گرفتم و اینا منتظر موندیم صدامون کنن 100تا تست بود اولیاشو زدم کلی ذوق کردم که چنگده راااااحته و منو الان میندازه سطح high
از 80که رد کردما در حد داغوووونی سوالا سخت شد:/ گرامراش خوب بودا وکبا رو اصن نمیفهمیدم
دومین نفر پاسخنامه رو دادم رفتم گفتن منتظر بمونید برا شفاهی:)
از اونجایی که میدونستم با مستر حقیقیه انقده خرکییییییف بودم که خدا میدونه.انتظار داشتم اینجوری که ازش تعریف میکنن یه جنتلمنِ قدبلندِ چشم آبی ببینم....البته که جنتلمن بود خداییش محشر بود اصن حیف این که برگشت ایران یکی نیست بگه بیبی 15سال امریکا زندگی کردی برگشتی ایران که چی؟
ولی خب یهو دیدم یه پیرمرد بی مو هست که سیبیلاش سفید شده ولی لعنتی رنگ چشاش نابودم کرد:/ از اسمونم ابی ترترتر بود:))
خلاصه کلی سوال پرسید و اینا یه سریش گرامری بود یه سریشم همینطور بحثمون جذاب شد دیگه سوال نبود دیسکاشن بود:)) بعد یهو یه خانومه رو صدا کرد گفت بیا ببین از بچه ها فرزانگانه(سمپاد)خیلی مسلطه رو اسپیکینگ و اینا زبانش خیلی خوبه این خانوم منم که اوج خرکیف بودنم بود ولی تیریپ ادمیزادی برداشته بودم و کلی با شخصیت جواب میدادم و اینا
خلاصه درنهایت گفتم اینطوری که این گفت میوفتمhigh
بعد گفت اگ کتبیتو یکم بهتر داده بودی مینداختم high:))
گفتم بله خیلی وقته زبان نخوندم کلما یادم رفته:)) 
بعد گفت خب حالا برو اینتر مدییت
یه عمریییییییی این تو دلم مونده بود به کسی بگمش گفتم 
+its a pleasure to meet you
-yeah its a pleasure to meet you too
+nope pleasure is all mine
یعنی این جمله سوم و یه عمریییییی حسرتشو داشتم به یکی بگمش:دی!
خلاصه اینکه طبق انتظارم سطح خوبی افتادم و مستر حقیقی به معنای واقعی کلمه جنتلمنه:)))))

سنگ توالت

‏اگه یه روز خواستم از ایران برم فقط و فقط سنگ توالت ایرانی بعنوان وسیله اضطراری با خودم می‌برم.










من اصلا با فرنگی اُنس نمی‌گیرم😂


++تاحالا با یه جوک در این حد انس نگرفته بودم:دی!

لامصب زده تو خال:))


بدون کتاب:(

چقدر بدون کتاب سخت میگذره:(

اصلا عادت کرده بودم همیشه کتاب بخونم هرموقع که وقت ازاد داشتم حتی 5مین

این چند روز که کتابام تموم شده کلا حس میکنم وقتم الکی میگذره

3تا کتاب روانشناسی 300صفحه ای داشتم تموم شد

کیمیاگر هم تموم شد تو 3روز

بینوایان رو یادمه از خیلی وقت پیش شروع کردم خوندم تقریبا 7ماه پیش خوندمش همشو 30صفحه اخرش مونده بود:) دیروز خوندمش ژان والژان مرد:(

بااینکه همیشه از کتابای علمی خوشم میومد ولی با خوندن بینوایان و کیمیاگر و اینا به این نتیجه رسیدم که یه سری از رمانای خارجی هم فوق العادن:)

امروز قصدداشتم برم رومئو و ژولیت و بگیرم از کتابخونه شناسناممو نبرده بودم:/ داستانشو قبلا تو یکی از ریدینگای زبان داشتیم فک کنم تو هدوی3 بود اما کتاب کاملشو دوست دارم بخونم

برخلاف تصورم که همش یه داستانه و الکیه ولی دیدم که رمان ها گاهی چقدر مطالب اموزنده دارن نمونه بارزش کیمیاگر یا مثلا شازده کوچولو

یه کتابی هست به اسم the fault in our starsفیلمشو دیدما ولی خیلی دوست دارم کتابشم بخرم ولی متاسفانه هیچ جا پیداش نکردم(تمام این واژه هایی که میگن مثل +okay? -okay?  یا together foreverیا infinityمال این کتاب هست:))

درکل اینکه من الان یک معتاده بی کتابم:(

کسی کتاب نداره معرفی کنه حداقل با PDFاش بخونم؟

تو کم بشی از من تمام من درده:)

(این پست خیییییییییلی طولانیه اگر حوصلشو ندارید نخونید:))

داشتم سعی میکردم روزانه نویسی نداشته باشما یا حداقل پر محتوا باشه ها ولی...

روزی مثل امروز حیفه ننوشتنش:) روز خوبی بود برای من:)

با صبحش که کاری ندارم صبحی بود کلی مسخره بود انقدر اهنگ نفس احسان رو گوشیدم که نهایتا دیگ گریه کردم و اینا:/

حالم خوب نبود خب...همش به این تیکه اش فکر میکردم یه عمر خوشبختی منو رها کرده...تو کم بشی از من تمام من درده

که واقعا دلخوشی زندگیم کجاست؟ که واقعا اگر یه سری افراد کم بشن از زندگیم تمام من درده! همینه که وقتی از دست یکی ناراحت میشم حس میکنم کل زندگیم شته! بعد که منطقی فک میکنم میبینم خدایی زندگیم خیلی بهتر از اونی هست که تو عصبانیت فکر کردم بهش:)

همیشه فکر کردم که مامان بابای جوون از بزرگترین مزیتای زندگیمه وقتی فاصله سنی کم باشه خیلی راحت همو درک میکنیم...رابطم باهاشون خوبه بیشتر باهم رفیقیم تا پدر و دختر و مادر و دختر ولی خب گاهی اوقات خوشی زیاد میزنه دل ادمو و مث امروز صبح من اخمخ میشی:)

و عصر صحبت کردن با همون کسی که کم بشه از من تمام من درده حالمو خییییلی خوب کرد.

کلا از وابستگی بیزارم به هیچکسم سعی میکنم وابسته نشم یعنی حتی در حد دیوونگی دوسش داشته باشم سعی میکنم وابسته نباشم و فکر میکنم کلا سه نفر تو زندگیمن که وابستشونم غیر والدین نفر سوم عموئه...

قبلا ازش پست گذاشته بودم ولی یه جور خاصی دلگرمیه:)

همیشه با خودم میگفتم بچه اولی ای نوه اولی ای خاک بر سرت نه تجربه دارن در اختیارت بذارن نه بزرگتر از خودت هست که کمکت کنه...ولی همین خیلی برام خوب بود...اینکه همسن و سال خودم یا یکم بزرگتر از خودم نبود تو خونواده باعث شد همیشه همنشین ادمای بزرگتر از خودم بشم.کمترین اختلاف سنیمون مثلا10ساله:)

ولی این فوق العادست...خیلی حس خوبیه که بدونی یکی داری که تکیه گاهته....خیلی خوبه که بدونی از همه دنیا که ببری...حالت از همه دنیا که خراب بشه یکی هست که میتونی باهاش صوبت کنی یکی که از همه دنیا بیشتر بهش اعتماد داری کسی که قضاوتت نمیکنه کسی که کمکت میکنه کسی که با همه دنیا فرق داره کسی که همه زندگیتو مدیونشی....

امروز وقتی باهاش صحبت کردم تو نقطه ای بودم که خودمو خییلی باخته بودم

خییییییلی زیاد....همش انرژی منفی بود اطرافم قصدمم اصلا صحبت درمورد حالم باهاش نبود...زنگ زدم بهش که ازش درمورد المپیاد بپرسم...راستش شک داشتم اصلا المپیاد و شرکت بکنم یا نه....و اینکه رشته ریاضی شرکت کنم یا فیزیک؟ بعد از کلی صحبت کردن باهاش گفتش که بیا تلگرام کارت دارم گفتم چرا گفت خودت بهتر از من میدونی

وانتونز یه اهنگ داره که میگه از بس بغل کردمت حستو میفهمم حتی از طرز بغل کردنت،حکایت ماهاست از پشت تلفن حال همو میفهمیم

بعد از کلی امید بهم گفتش که عمویی تو بزرگ میشی یه روزی روی پای خودت می ایستی میشی افتخار هممون میشی مدیرITناسا

خب اینا که همش امیددادن بود ولی بین حرفااش یه چیزی گفت که حرف از یه باور بزرگ بود

گفت عمو تو این دنیا فقط منم که میدونم تو کی هستی و فقط منم که میدونم تو کی خواهی شد

این یه جور عجیبی دلمو گرم کرد،یه جور عجیبی حس خوب رو به تک تک سلولام تزریق کرد بااین حرفش،وقتی اون میگه حتما یه کسی میشم دیگه

این حرفش برام یه دنیا ارزش داشت

یکی از چیزای دیگه که هیچوقت واضح به رو نیاورد ولی واقعا از حرفش مشخصه اینه که دوست داره راه خودشو برم چون میدونه که میتونه تو این راه کمکم کنه چون میدونه که میتونه حمایتم کنه

از علاقه ی شدید من به هوافضا و ناسا اطلاع داره اما میگه ITناسا یادمه وقتی برا انتخاب رشته باهاش مشورت کردم دلایل خودشو برا رفتن به رشته نرم افزار گفت و الان باوجود اینکه اون واضحا نمیگه ولی من میفهممش میدونم خواسته اش چیه...و حتی اگر خواسته اون این نبود انتخاب من نرم افزار بود چون من عاااشق برنامه نویسیم...عاشق کامپیوترم....به همون اندازه از دنیای ادما دوست دارم دور باشم...از طرف دیگه ای منطقی ترین رشته واسه یه مهندسِ خانوم نرم افزاره...

بگذریم امشب بعد از کلی صحبت فکر کردم که من همیشه تحت حمایت همه بودم از طرف هردو خانواده نوه اولی بودم هیچوقت یادم نمیره شبی که بابابزرگ 40دیقه تو بارون منتظر مونده بود کلاسم تموم شه منو برسونه....هیچوقت لطفایی که همشون بهم کردن رو یادم نمیره...عموم مامانم بابام پدربزرگم این چهارنفر همیشه از هر نظری که تونستن حمایتم کردند...روزی که انتخاب رشته کرده بودم وقتی گفتم رفتم ریاضی بابابزرگ انقدر خوشحال بود میگفت پاتو جا پای عمو میذاری اخرشم مث خودش موفق میشی...راست میگفتن منو امین از نظر اخلاقی که هیچی حتی از نظر چهره هم مث سیبی هستیم که از وسط نصف شدیم...

و من مدیونم به این همه حمایت...اگر اونروز تاحالا تلاش میکردم فقط برای اینده ی خودم...از امشب به بعد باید تلاش کنم هم برای اینده خودم هم سرافرازیه اونا....جواب این همه حمایت این همه بزرگی باید داده بشه باید یه روزی بتونن باافتخار سربلند بکنند و بگن این برادرزاده ی منه این دخترمه این نومه

و من در مقابل همه ی این باید ها یه دنیا مسئولم:)

+خبر خوب اینکه دوباره کلاس زبانم وشروع میکنم بعد از یک سااااال:)

P22

نمیدونم چقدر از جنگ میدونید ولی من خودم هیچی ازش نمیدونم فقط میدونم که مثل یه کابوسه میدونم که وحشتناکه میدونم که من مثل ادمای چنددهه پیش قوی نیستم که اگر جنگی در میون باشه توش مقاومت کنم،نمیدونم شایدم اگر توی موقعیتش باشی مجبور بشی ولی حتی تصور اینکه پدرتو،داداشتو،دایی و عمو هرکدوم از اعضای خانوادتو تیکه تیکه ببینی سخته....

قبلنا تصور منفی نسبت به توضیحایی که از جنگ میدند داشتم...همیشه با خودم میگفتم رفتند؟شهید شدند؟ اجرشون با خدا! ما وظیفمونه احترامشون رو نگه داریم خب نگه میداریم...

همیشه با خودم میگفتم اینکه انقدر تو مدرسه و رسانه ها روی شهدا و جنگ و اینجور چیزا مانور میدند تا یه حدیش خوبه از یه حدیش به بعد دل همه رو میزنه همه خسته میشند

هفته دفاع مقدس میشه تمام کانالای رسمیه ایران فقط از جنگ نشون میده....باورم براین بود که حماسه ی بزرگی بوده ولی نباید دیگه انقدر زنده نگهش داشت...خاطره جنگ رو باید تو گذشته دفن کرد...همیشه از نظرم کار دبیرمون که حرف از جنگ میشد و گریه میکرد مسخره میومد...براش ارزشی قائل نبودم....خب کسی هم اطرافم نداشتم که از جنگ برام بگه...پدرمو عموهام اونموقع نهایتا 10سالشون بوده که نبوده تنها کسی که گاهی از جنگ میگفت بابابزرگم بود...که همیشه وقتی ازش حرف میزد بعد یکم وقت میگفت بیخیال بگذریم...شاید این حرفام بعنوان مقدمه طولانی بود ولی بنظرم نیاز بود چون هستند افرادی که شاید هم فکر من بوده باشند...

من سر هییچ فیلمی گریه نکردم ولی قسمت اخر سریال شوق پرواز وقتی عباس بابایی شهید شد گریه کردم...من این سریالو 5بااااار دیدمش و مکررا گریه کردم تو قسمت اخر...

و بعد از اون هیچ فیلم یا سریالی ندیدم که به قشنگی اون باشه....

ولی امشب یه فیلمی دیدم به اسم p22که باور من رو درمورد جنگ کلا تغییر داد....

فرمانده اون ناو(امین حیایی) براش مهم نبود که پسرش امروز به دنیا میاد چیزی که براش مهم بود این بود که اگر امروز جلو کشتی های جنگی دشمن رو نگیریم فردا 10برابرش برمیگرده...

غیرت و حس ایرانی بودن رو حس غرور واسه ایرانی بودن رو توی این فیلم میشد حس کرد...

حس غم پدری رو که روز تولد پسرش تو ناوی که خودش فرماندش بود و غرق شد رو میشد حس کرد...

بنظرم اینطوری باید جنگ رو به تصویر کشید...اینطوری باید بزرگواری و گذشت ادمایی که رفتن بخاطر مارو به تصویر کشید....منی که جوون این کشورم هیچ درکی از جنگ ندارم...این رسانه هان که موظفند درک درستی به من بدهند...نمونه بارز این جنگ امام حسین هم بود...یک عمر گفتند تشنه جنگید و شهید شد ولی نگفتند برا چی شهید شد...هر سال عاشورا و تاسوعا مردم ساعت ها تو مسجدا اشک میریزن که چی؟تشنه شهید شد....بچه ی شیعه ی ما امام حسین رو با لب تشنه اش میشناسه...این واقعا جای تاسف داره:(

این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده ....واقعیتی که بزرگمردی و شهامت یه سری از فرمانده ها و ناخداهای مارو به تصویر کشیده...فیلمی که ارزش اشک ریختن داره....کشوری رو نشون میده که ارزش فداکاری داره... اگر شماهم تصورتون از جنگ مثل من وحشتناکه واگر هنوز باور درستی نسبت به کسایی که رفتن ندارید این فیلم رو حتما ببینید...قصد داشتم خیلی بهتر از اینا در وصف این فیلم بنویسم ولی نمیدونم چرا نشد...کلا تمام ذهنم رو ریخت بهم مخصوصا تاکیدی که توی فیلم شده بود روی این که واقعیته:) حتما ببینیدش وبه ایرانی بودنتون افتخار کنید:)

اونا که رفتن و فدا شدن که دمشون گرم آرامش رو با بزرگیشون به ما هدیه دادند ولی یکم فکر کنیم اگر جنگ بشه چقدر از ما حاضریم بریم واسه جنگ؟حاضریم جون بدیم؟چقدر از خانومایی که رنگ لاکشون مهم ترین دغدغه شونه حاضرن بمونن واسه حمایت از مردای جنگ؟

چقدر انتخاب عنوان سخته همیشه:/

دیروز توی وب یکی از کاربرای عزیز خوندم که درسته که وبلاگ نویسی نوشتن خاطرات روزانه ست اما حداقل پر محتوا باشه وقتی بهش عمیقا فکر کردم دیدم عقیده ی درستیه مسلما برای کسی که تورو دنبال میکنه مهم نیست که ناهار چی خوردی یا سر چی با خونواده دعوا کردی هرچند بزرگواری میکنند و به روی خودشون نمیارند و بیشتر که دقت کردم دیدم که اصلا منم از همون اول که وبم رو زدم هدفم خالی کردن ذهنم از یه سری افکار بود نه نوشتن خاطرات روزانه اما یکم یکم از هدف اصلی منحرف شدم البته خب روزانه نویسی هم کار لذت بخشیه:)

ولی مهم اینه که من از مسیری که مدنظرم بود منحرف شدم:/ و این خودش نکته جالبی برای تامل بود...که این یه مورد مشخص شد از مسیر منحرف شدی خیلی جاهای زندگی شده که از مسیر منحرف شدی راه درست و نرفتی و به مقصد دلخواه نرسیدی و نفهمیدی....فقط درنهایت شکایت و گله کردی که چرا نرسیدم به اون چیزی که میخوام:/

امروز که داشتم روی این موضوع و موضوع های دیگه فکر میکردم چندتا رو گلچین کردم برای نوشتن،چون بنظرم افکار حتی تر پوچ ترین حالت بازم بی محتوا نیستن:)

اما باز همین 5دیقه پیش از مسیر اصلی منحرف شدم قصدم تغییر کرد از نوشتن چیزایی که میخواستم بنویسم:)

بااینکه آدمی نیستم که اهل همدردی و حسای انسان دوستانه و اینا باشم و کلا بادنیای آدما رابطه ی خوبی هم ندارم اما جدیدا رفتار آدما رو خیلی استدلال میکنم...

نمیدونم کار درستیه یا نه چون گاهی اوقات باعث میشه حرف طرف رو اشتباه برداشت کنی ولی خب از تفریحات سالم بنده استدلال و آنالیز کارای انسان های اطرافمه:))

امروز پس از مدت ها با شخصی مثل خودم برخورد کردم یه شخصی که از نظر خیلی ابعاد شخصیتی شبیه منه و از قضا در گذشته چیزایی هم بینمون بوده://

بحث اینطوری شد که ایشون یه عکس نوشته فرستادن که نوشته بود (دوتا غریبه ایم با کلی خاطره ی مشترک)، برام جالب بود چون مسلما فرستادن این عکس به این معنا بود که بهش فکر کرده و اینکه شاید چند روز پیش که گفت میخواد باهام صحبت کنه و نکرد در همین موردا بوده چون بدلیل شناخت عمیقی که من از طرف مقابلم دارم شخص مغروریه پس مسلما نتونسته حرفشو بزنه:/

و نکته جالب تر این بود که من هم دقیقا یک هفته پیش به همین فکر کرده بودم...اونروز وقتی بهش فکر کردم خندم گرفت ،خنده داره این همه غریبگی واسه ادمایی که یه روزایی برا هم اشناترین بودند،خدایی خیلی خنده داره..... ولی نه اون صحبتی کرد بخاطر غرور بی جا نه من بهش اجازه ی صحبت کردن دادم بخاطر همون غرور بیجا

الان که بهش فکر میکنم میبینم حق داشته که حرفشو نزده چون میدونسته بایکی مغرور تر و بدتر از خودش درافتاده میدونسته نتیجه اونی نیست که میخواد باشه.....

ولی بازم درکل حس بدی دارم ازینکه راهشو سد کردم چون معتقدم که دربدترین شرایط هم باید به طرف مقابلت اجازه ی دفاع کردن از خودشو بدی حتی اگر دلایلش فقط یه سری توجیه الکی باشند...

دوستیِ بین منو اون دوستی ای نبود که با راحتی بدست بیاد ولی به راحتی با غرور از بین رفت:)

پشیمون نیستم از اینکه این دوستی نزدیک به یکسال پیش تموم شد چون به نفع هردومون بود اما از غرور بی جا پشیمونم:) از طرف هردومون پشیمونم:) درمورد دوستیای دختروپسر که نظری ندارم ولی درمورد اینطور دوستیا باید بگم اگر طرفتون ارزشش رو داره بگذرید از یه سری چیزا:)

دوستیِ ما ارزش نداشت از شماها اگر داره بجنگید براش:))


+قضاوت بیجا نکنیم:))))

بسی خوش گذشت

امــــــــروز کلا روز خوبی بود

بعد دوهفته که رفتیم مدرسه یه اردو گذاشتن که بچه های جدید و قدیم باهم اشنا شند(چقدم اردو طبق هدف پیش رفت)

از بچه های خودمون خیلیاشون نبودن و جاشون خالی بود مثل ددی حیدر:/

البته جا من پیش اون خالی بود:دی! اون جاش بهتره شماله:)

خلاصه اینکه صب کلی ابلیمو و عسل آماده کردم که ببرم با خودم چیپس و پفکم هیچی نخریدم اخه الانم وقت سرماخوردن بود؟ شت!

ابلیمو عسلا که گرم شده بودن اصلا نشد بخورم:/

خلاصه اینکه رفتیم و این اروم ترین اردوی عمرم بود همیشه هرجایی که میرفتیم با بچه ها میترکوندیم از هیجان ولی امروز خییییلی آرووووووم گذشت:)

خودمون چهارتایی بودیم منو مژی ولیلی و پری 

خیلی صوبتا بود که مونده بود بین منو لیلی صوبتایی که واقعا گفتنی نیستن به قوله لیلی هرچقدرم که با یکی دیگه صمیمی باشم اخرش اینا رو باید برا تو بگم:))) چقدر خوبه که لیلی هستش اصلا باید یه پست بذارم در توصیف این بشر:) 

بقیه ی روزم که با عکس گرفتن و خل و چل بازی با پری و بقیه کلییییی چسبید

ولییییییییی

ولییییییییییییییی

کلی اینا رو گفتم که برسم به بهترین قسمت امروز

به محض پیاده شدن از اوتوبوس رفتم سمت ویدئو کلوپ(اصنا دیگه هیچی نمیفهمیدم جز پوستر سی سالگی که رو در ویدئو کلوپ بود) 

رفتم تو و گفتم البوم خواجه امیری لدفن:)))))))))

واااااااااایی چه عشقی کردم من وقتی البوم رو دیدم اووووووووووووف 

احسان ترکونده بود اهنگای این البوم محشرن

طراحیش،متن اهنگاش،صدای احسان اصلا همه ی کائنات دست به دست هم دادن این البوم و ساختن:)))

بهترین قسمت امروز صدای احسان:)))

اومدی تابره فصل دیوونگی

+میدونم خیلی دیر خریدمش ولی تمام کائنات دست به دست هم دادن نذارن من بخرمش:/

خبـــــــر از چشـــــم خـــودش داشــــت اگـــــــر
میفهــــــمید ....
"حـال مـن، بعـــد نگــاه تو ســـــرودن دارد"
موضوعات
نویسندگان