واژه ها برای هرکس معنا و مفهوم خاصی دارند.تعبیری که من از وابستگی دارم شاید دنیا دنیا متفاوت باشد از تعبیری که الان در ذهن شما نقش بسته است.برای همین است که میگویم برای کلمات باید تفاوت قائل بود.گویا کلمات زاده شده اند تا متفاوت باشند.متفاوت از آنچه در سرهایمان نقش میبندد.
در گذشته انسان های اولیه فارغ از فکر و خیالات و مخارج و آینده ای مبهم بوده اند.شاید اصلا همین باشد سرگذشت ایجاد کلمات.موجوداتی فارغ از دغدغه هر شب زیر سقف آسمان مهتابی و پر از ستاره تنها به دلبر فکر میکردند.و یکی از همان شب ها یکی از آنها کلمه هارا یافت.او یافت که چگونه میتواند از صداهای عجیبی که از گلوی خود درمی اورد یک نماد بسازد.فردای آن روز با مجنون قصه قرار گذاشتند که ترکیب این سه صدای نامفهوم که از اعماق حلقشان بیرون می اید ؛یعنی یکدیگر را دوست دارند.و هرروز صبح هردو بهم نگاه میکردندو تنها کلمه ی اختراع شده را بر زبان می اوردند.و آن کلمه عشق بود.آن زمان که فعل و این چیزها نبود.درک انسان ها هم از دوست داشتن درک بهتری بود.وقتی مجنون قصه میگفت عشق،لیلی قصه با جوهر وجودش از عشق جمله ای میساخت که خودش هم نمیدانست جمله است،فقط میفهمید که مغزش آنرا باور دارد.هربار برای بیان یک حس خاص یک واژه اختراع شد،واژه ها کنار هم قرار گرفتند و جمله هارا ساختند.و این شد سرگذشت کلمات!
از قصه ی اختراع کلمات که بگذریم به تفاوت معنایی آنها میرسیم.مثلا میگویم، من در همین لحظه هم میتوانم وابسته باشم و هم مستقل.من برای دیدن، وابسته به دو شیشه ی کوچک هستم،منِ اشرف مخلوقات،با آن همه ادعا،نیازمند دو شیشه هستم.و در همین لحظه میتوانم مستقل باشم.مستقل از نظرات هر آدمی راجع به زندگی ای که خودم قرار است انرا زندگی کنم.من مستقلم از تمام تعلقات ،از هرچیزی که انسان را متعلق به جایی میکند و برای آن وابستگی ایجاد میکند.وقتی به چیزی یا کسی متعلقی،افکارت در قفس محبوس میشوند.
اما گاهی اوقات باید وابسته بود،باید این افکار لعنتی را در قفس زندانی کرد.قفسی که میله هایش از جنس رگ های قلبت باشد ،والله که زندان نیست.
گاهی وابستگی شیرین است،مثل وابستگی زندگی ام به نفس هایت،به هر دم و بازدمت،به خنده هایت،به آن نگاه مهربان و به هرچیزی که باعث میشود همیشه افکارم حول آن چشمان مشکی ات کمین کرده باشند.وابسته ام،نمیدانم به چه،فقط میدانم هرچه هست مرا هیچگاه راحت نمیگذارد،حتی زمانی که تئاتر تماشا میکنم و به چشمان بازیگران روی صحنه زل میزنم،افکارم فقط پیش توست،و هر دیالوگی که بازیگر صحنه میگوید من به تو ربطش میدهم و هرلحظه وابسته تر میشوم.اصلا هر چه نشانه ی خوب در این روزهایم هست به تو ربطشان میدهم،دلم میخواهد باور کند که وجود تو منبع همه ی این خوبی هاست،و من هم چه ساده دل به دلم میدهم و در این راه بااو هم قدم میشوم.
به کجا رسیدم؟من از هرکجا که شروع کنم نهایتا به تو میرسم،چه از وصف کلمه ای وصف ناپذیر بگویم چه از نبرد اهریمن و اهورامزدا،هدف که تو باشی از پوچ ترین نقطه به اوج میرسم،اوجی که در آن صدای خنده های تو در راهروهای مسکوت زندگی ام میپیچد.

صحبت از تو شد موضوع یادم رفت،وصف موضوع بماند برای روزی که بهتر باشم،از خودت بگو،حال و روزت بدون من چگونه میگذرد...........؟


+اندکی وقت هم آرزوست:)