از دور چهره ای آشنا را دیدم.باور نمیکردم،شاید هم باورش ممکن نبود ،یا شاید نمیخواستم باور کنم در هر صورت هرچه که بود ذهن دست به انکار دیدن اون بااین حالت میزد و مدام تکرار میکرد که این آن نیست.من هم ترس از باورش داشتم.دلم نمیخواست نزدیک شوم تا تمام انکارات مغزم به فنا برود.دروغ چرا میترسیدم.اما امان از خیال باطل من و او در مسیری روی صندلی های همان غول آهنی هم نشین هم شدیم.سکوت سنگین بود.از این سکوت ازرده خاطر بودم.معمولا سکوت برایم سخت است آن هم سکوت در محضر دوستی که روزی از صمیمی ترین ها بود.میخواستم سر صحبت را باز کنم.میخواستم حالش را بپرسم.بپرسم در این چهارسالی که تورا ندیده ام چه برسرت امده.اما چیزی مرا منع میکرد.اما اینکه آن چیز چه بود را هنوز نمیدانم.بُگذریم.برونگراترین انسان کره ی زمین به عجز خود در این زمین اعتراف کرد و مشغول خواندن کتابی که در دستش بود شد.ناگهان صدایی گرفته پرسید:" چه کتابی میخوانی؟" صورتم را به سمتش برگرداندنم لبخندی به پهنای کل صورتم زد و بعد کتاب را بستم تا هم روی جلد را ببیند و هم اینکه حکمی باشد برای اعلام امادگی بدین منظور که ای دوست من اماده ی صحبتم.با دیدن جلد کتاب لبخندی زد و گفت:"تو همیشه هری پاتر رو دوست داشتی" دوست داشتم مثل همیشه ذوق کنم و بگویم که چقدر این کتاب و این نویسنده عالی هستند اما در اصل شوق بخاطر داشتن اینکه من چه کتابی را دوست دارم برایم لذت بخش تر بود و حال او هم چیزی نبود که از شنیدن تعریفات پر از اغراق من از هری پاتر خوب شود.حتی شاید بدتر میشد.و دوباره سکوتی سهمگین که رژه میرفت روی تک تک نورون های وجودی ام.این بار من باید شروع میکردم بحث را.اما نمیدانستم چگونه بایدشروع کرد.به رویش لبخندی زدم و پرسیدم:"اینروزا چیکارا میکنی؟امتحانا خوب بود؟" با لبخندی پاسخ داد سه تا تک داشتم.سعی داشتم که حیرت چشمانم اشکار نباشد.اگر هم بود که لعنت بر این چشماان سخنگو.اما همین جمله ای که پرسیدم زمینه ساز بود برای باز شدن سفره ی دلی که سال ها بود به روی کسی گشوده نشده بود.اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت....سریع اشک هایش را پاک کرد و گفت:"مردم دارند نگاه میکنن" و جواب من که طبق معمول میگویم گوربابای دنیا و مردم.در نهایت ،اخرین تلاشش را کرد.انگار اخرین امیدش بودم.واقعا هم اخرین بودم.چون او هیچکس را نداشت برای حمایت. پرسید:"روانشناس یا مشاور خوب سراغ داری؟" نمیخواستم تیر امیدش تیری بر سنگ باشد اما سراغ نداشتم.و نمیتوانستم به آن چشم ها نه بگویم.پاسخ دادم" روانپزشک میشناسم، که به کارت نمیاد اما میتونم برات سراغ بگیرم" و بعد خودکاری که کف دستانم شماره ای را حک کردن .با لبخند رو به من کرد و گفت منتظرت هستم:) و بعد بدون خداحافظی از کنارم رفت. و من ماندم و لعنت هایی که بر خودم فرستادم و عذاب وجدان هایی که از رها کردن یک دوست به سراغم آمد.در رسم رفاقت این همه بی مرامی از من بعید بود.هرچند که شرایط میطلبید.