امشب وقتی بعد از مدت ها با عمو حرف زدم دلم خیلی گرفت...حس گریه داشتم فقط حیف که این غرور لعنتی نمیذاشت گریه کنم....

شاید انکار کنم هرچه احساساته رو....ولی خداییش درمورد عمو هیچی انکار شدنی نیست....دلم براش تنگ شده...دلم برای روزای خوبمون تنگ شده....حالا میفهمم وقتی بهم میگفتن هیچوقت ارزو نکن بزرگ شی ینی چی...الان بااین حال که میدونم ارزوی غلطیه باز دوست دارم بزرگ شم....

اینایی که اینجا مینویسم رو مهم نیست کسی بخونه

چون فقط مینویسم که خودم خالی شم....

پس....

فعلا بیشتر از این نمیتونم بنویسم....

good bye dear diaries